طوفان زبور
در گرداب تفکر
حجم یک نعش
بوی فساد می داد .
کلمه ای اغوا گر
نفس نفس های زنی در پستو ...
آسایشی فرا زمینی
لذت بیضه های تکثیر را ، مدیریت می کرد.
حسرتی ناشی از گم شدن عبارتی ناب
لا به لای استعاره ها
در سرم نتهای شیطانی می نوشت.
طوفان زبور به پا بود .
خدایی لجباز
مرا باز آفرید.
یک کشتی و من
و نقالی دهانی پرحرف.
آرزوی ثبات
بر باد می رفت .
نویسنده : شراره جمشید ۲۹ /۱۰/۸۷ خورشیدی
جنوبی داغ ،شمال سرد
می خواهم برگردم .
به اولین عشق
عشقی که تب داشت و مشتی برف درمانش .
همه ی کابوسهای کافکا را بیدار ، یکجا دیده ام.....
دیده ام :
خودم را در جنوبی داغ
که جنازه ام در شمال سرد
روی یک صفحه ی اینترنتی ( حالم خوب است ) را مشق می کرد .
زبانم ، آلبالوهای چخوف را ترش و شیرین لیس می زد .
نفس نفس های یک ترس پیر
از پنجره های زندگی فرارم داد .
نوزادی جوان ، پستانم را می مکید .
ورعد و برق درونم ،
خشت نوشته های تنم را می شکافت ...!
برایم هیچ نمانده بود...
دشت یاسمنهای سپیدم
زیر خرابه های روح بیچاره ام خشکید .
سایه ای سنگسارم میکرد با حکمی مشروع
سایه ای جاده ی برفی را می دوید ، تا برایم گرما بیاور د .
سایه ای زیر گوشم نجوا کرد :
می شود دوباره ساخت .
سایه ای آن سو تر
عطر مرا بو می کشید....
یک نفر فریاد کشید : باید تو را پیدا کنم
سایه ای که من بود
تندیسی از زخمهای منجمد
روی این صندلی مرد .
خدای سایه ها
عدل را اجرا کرد .
نویسنده : شراره جمشید 21/10/1387خورشیدی






